یک روانشناس مطرح کر؛
نگاهی روانشناختی به اختلال ساختگی و رواج خود برچسبزنی در عصر شبکه های اجتماعی

زینب صفدری اگر ده یا پانزده سال پیش، از مردم درباره ی اختلالات روانشناختی سوال میکردید احتمالا بسیاری حتی نام بیماری هایی مانند اختلال دوقطبی، اختلال شخصیت مرزی یا اختلال نقص توجه و بیشفعالی را نشنیده بودند. اما امروز کافی است چند دقیقه در فضای مجازی بگردید؛ هر روز دهها ویدئو، آزمون و محتوای آموزشی
زینب صفدری
اگر ده یا پانزده سال پیش، از مردم درباره ی اختلالات روانشناختی سوال میکردید احتمالا بسیاری حتی نام بیماری هایی مانند اختلال دوقطبی، اختلال شخصیت مرزی یا اختلال نقص توجه و بیشفعالی را نشنیده بودند. اما امروز کافی است چند دقیقه در فضای مجازی بگردید؛ هر روز دهها ویدئو، آزمون و محتوای آموزشی منتشر میشود که افراد را به سمت تشخیص دادن خود یا دیگران سوق میدهد.
افزایش آگاهی درباره ی سلامت روان اتفاقی ارزشمند است؛ اما آگاهی، زمانی مفید است که با دانش تخصصی همراه باشد. آنچه امروز بیش از گذشته دیده میشود، پدیدهای است که میتوان آن را «خود برچسبزنی روان شناختی» نامید؛ یعنی فرد بدون ارزیابی تخصصی توسط روانشناس، خود را صاحب یک اختلال میداند و آن برچسب را به بخشی از هویت خود تبدیل میکند.
در کنار این پدیده، اختلالی نیز وجود دارد که سالهاست در روانشناسی و روانپزشکی شناخته شده است؛ اختلال ساختگی. اختلالی که در آن، بیمار بودن، نه یک اتفاق ناخواسته، بلکه به نوعی به یک نیاز روانی تبدیل می شود.
اختلال ساختگی یکی از پیچیده ترین اختلالات روان شناختی است. در این اختلال، فرد به صورت آگاهانه علائم جسمی یا روانی را ایجاد، تشدید یا جعل می کند، اما هدف او دریافت پول، معافیت از کار یا منافع بیرونی نیست. آنچه او به دنبالش است، پذیرش نقش (بیمار) است.
در نگاه اول شاید این رفتار عجیب به نظر برسد؛ چرا باید کسی خود را بیمار نشان دهد؟
پاسخ را باید در نیازهای عمیق روانی جست و جو کرد. برخی از این افراد در کودکی تجربه ی محرومیت هیجانی، غفلت، بیماریهای طولانی مدت یا کمبود توجه والدین را داشته اند. گاهی تنها زمانی که بیمار بودهاند محبت، مراقبت و توجه دریافت کردهاند. ذهن انسان نیز یاد میگیرد که بیمار بودن مساوی با دوست داشته شدن است. سالها بعد، همین الگو میتواند به شکلی ناهشیار ادامه پیدا کند.
البته نباید اختلال ساختگی را با تمارض اشتباه گرفت. فردی که برای گرفتن مرخصی، دریافت خسارت بیمه، فرار از خدمت سربازی یا کاهش مسئولیت های شغلی بیماری را جعل میکند، معمولا هدف مشخص و منفعت بیرونی دارد. اما در اختلال ساختگی، منفعت اصلی روانشناختی است؛ یعنی فرد میخواهد نقش بیمار را تجربه کند، حتی اگر هزینههای سنگینی مانند آزمایشهای متعدد، بستری شدن یا درمانهای دردناک را تحمل کند.
نوع دیگری از این اختلال که از نظر اخلاقی و بالینی بسیار نگرانکننده است، اختلال ساختگی تحمیل شده بر دیگری است؛ حالتی که معمولا یکی از والدین یا مراقبان، کودک را بیمار جلوه می دهد یا حتی در او علائم بیماری ایجاد می کند تا خود در نقش والد فداکار و مراقب قرار بگیرد. در این شرایط، قربانی اصلی کودکی است که ناخواسته وارد چرخه ی آزمایش ها، داروها و درمان های غیرضروری می شود.
چند نمونه بالینی از کیس های درمانی
نمونه اول
خانمی ۳۴ ساله در مدت دو سال به بیش از ده پزشک مراجعه کرده بود. هر بار با علائمی متفاوت؛ یک بار درد های شدید شکمی، بار دیگر بی حسی اندام ها و زمانی دیگر حملات شبیه تشنج. تقریبا تمام آزمایش ها طبیعی بودند، اما او از پاسخ پزشکان قانع نمیشد و به دنبال متخصص بعدی میرفت. در مصاحبه ی روان شناختی با وی برایم مشخص شد که در کودکی تنها زمانی مورد توجه خانواده قرار می گرفت که بیمار میشد.
نمونه دوم
مادری فرزند هفت ساله اش را نزد ما آورده بود و با اطمینان میگفت: «مطمئنم بیشفعاله. همه میگویند طبیعی است، اما من می دانم مشکل دارد.
در طول جلسه ام، کودک رفتار متناسب با سن خود داشت؛ کنجکاو بود، سوال میپرسید، چند بار از جایش بلند شد و دوباره نشست. اما مادر کوچک ترین رفتار او را به عنوان نشانه ی بیماری تفسیر می کرد. بررسیهای تکمیلی نشان داد مشکل اصلی کودک نبود؛ بلکه اضطراب شدید مادر و نیاز او به یافتن یک تشخیص برای توضیح همه رفتارهای فرزندش بود.
نمونه سوم
مردی جوان در هر گفتوگویی از بیماری روانی خود صحبت می کرد. اگر از او درباره عصبانیتش سوال میکردم، پاسخ می داد: «من شخصیت ضداجتماعی دارم.» اگر بیحوصله بود، میگفت: «دوقطبی هستم.» وقتی روابطش دچار مشکل میشد، آن را به اختلال شخصیت نسبت می داد.
اما ارزیابی تخصصی نشان داد هیچ یک از معیار های تشخیصی این اختلالات را ندارد. او تنها برچسبهایی را که در فضای مجازی دیده بود، به خود نسبت داده و آنها را به بخشی از هویتش تبدیل کرده بود.
نمونه چهارم
دختری بیستساله تقریبا هر هفته در شبکه های اجتماعی از بیماری جدیدی صحبت میکرد؛ یک هفته بیش فعالی، هفته ی بعد اوتیسم ، سپس اختلال مرزی و بعد اختلال وسواس ، هر محتوایی که میدید احساس می کرد درباره ی خودش نوشته شده است. در جلسات درمان مشخص شد که که مشکل اصلی او بحران هویت و عزت نفس پایین بود ، نه وجود چندین اختلال روان پزشکی.
روانشناس چگونه تشخیص میدهد؟
تشخیص اختلالات روان شناختی، صرفا بر اساس یک علامت یا یک جلسه امکان پذیر نیست. روانشناس ابتدا مصاحبه بالینی دقیقی انجام میدهد؛ سابقه ی رشد، روابط خانوادگی، رویدادهای مهم زندگی، عملکرد شغلی و اجتماعی، وضعیت هیجانی و الگوهای رفتاری فرد بررسی می شود.
در صورت نیاز از آزمونهای روانشناختی استاندارد، اطلاعات خانواده، گزارش معلمان یا همکاران و حتی سوابق پزشکی استفاده میشود. گاهی لازم است روانشناس و روان پزشک همزمان با یکدیگر همکاری کنند تا ابتدا بیماری های جسمی یا اختلالات دیگر رد شوند.
یکی از مهمترین مهارتهای روانشناس، تشخیص افتراقی است؛ یعنی تشخیص اینکه آیا علائم واقعا ناشی از یک اختلال روانی هستند یا نتیجه اضطراب، فشارهای زندگی، مشکلات شخصیتی، بیماری جسمی، مصرف دارو یا حتی خود برچسب زنی.
افراد عادی چگونه مراقب باشند؟
در سالهای اخیر، شبکههای اجتماعی باعث شده اند بسیاری از افراد پس از دیدن چند ویدئو یا خواندن چند مطلب، احساس کنند حتما یک اختلال روانی دارند یا حتی به دیگران برچسب می زنند.
اگر هنگام مطالعه درباره ی یک اختلال، بخشی از ویژگیهای آن را در خودتان می بینید، این موضوع به تنهایی نشانه ی بیمار بودن نیست. بسیاری از ویژگی های روان شناختی، در جمعیت عادی نیز دیده میشوند و تا زمانی که باعث اختلال جدی در عملکرد فرد نشوند، تشخیص بیماری محسوب نمی شوند.
از خودتان چند سوال بپرسید:
آیا این علائم در بیشتر موقعیت های زندگی من وجود دارند یا فقط گاهی اتفاق می افتند؟
آیا این مشکلات باعث اختلال جدی در کار، تحصیل یا روابط من شدهاند؟
آیا این نتیجه را از یک ارزیابی تخصصی گرفته ام یا از یک ویدئوی چند دقیقهای؟
اگر پاسخ سوال آخر مثبت است، بهتر است به جای پذیرفتن یک برچسب، با یک روانشناس مشورت کنید.
نخستین راهکار، افزایش سواد سلامت روان است. آگاهی داشتن با خود تشخیصی تفاوت دارد. محتوای فضای مجازی می تواند اطلاعات اولیه بدهد، اما هرگز جای ارزیابی بالینی را نمیگیرد.
دوم، باید مراقب باشیم اختلالات روانی را به بخشی از هویت خود تبدیل نکنیم. داشتن یک اختلال، تمام شخصیت انسان نیست. همانطور که فردی که دیابت دارد، خود را فقط با بیماری اش تعریف نمیکند، مشکلات روان شناختی نیز نباید به هویت فرد تبدیل شوند.
والدین نیز بهتر است به جای جستوجوی مداوم برای پیدا کردن یک تشخیص، ابتدا تفاوتهای طبیعی رشد کودکان را بشناسند. هر کودک پرتحرکی، بیشفعال نیست؛ هر کودک خجالتی، اضطراب اجتماعی ندارد و هر نوجوانی که گاهی غمگین میشود، افسرده نیست.
در نهایت، اگر احساس می کنیم برای جلب توجه، محبت یا درک شدن، ناخواسته به سمت بیمار نشان دادن خود یا دیگران میرویم، بهتر است این نیازهای هیجانی را در فضای درمان بررسی کنیم.
جامعه ی امروز بیش از هر زمان دیگری درباره ی سلامت روان صحبت می کند؛ اتفاقی که ارزشمند و ضروری است. اما میان افزایش آگاهی و رواج برچسبزنی، فاصلهای باریک وجود دارد. وقتی هر احساس، هر ویژگی شخصیتی یا هر رفتار متفاوت را به یک اختلال نسبت می دهیم، هم از معنای واقعی بیماری های روانی فاصله میگیریم و هم ممکن است از شناخت مسئله ی اصلی خود باز بمانیم.
تشخیص، وظیفه ی روانشناس است؛ نه موتور های جستوجو، نه آزمونهای اینترنتی و نه ویدئو های چنددقیقهای فضای مجازی. سلامت روان، بیش از آنکه به برچسب ها وابسته باشد، به شناخت دقیق، پذیرش خود و دریافت کمک حرفهای وابسته است. شاید مهمترین قدم، این باشد که به جای جستوجوی یک نام برای مشکلاتمان، به دنبال فهمیدن ریشه آنها باشیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0